خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

باز من و این دره ی…

خسته ام می دانی؟

خسته از این همه سقوط های بی پایان…

دستهای من هم تو را خسته کرده است، می دانم… اما، مگر تو هم خسته می شوی؟ راستش را بخواهی دارم به این نتیجه می رسم که همه از من خسته می شوند…

چقدر امروز دلم گرفته است، برای همه، از همه چیز…

 

…!

دیشب مرا به جهنمت برده بودی؟ این خواب من چه معنایی داشت؟ از که بپرسم تعبیر خوابم را… برای اولین بار وحشت دارم از فهمیدن معنای خوابم…

وای تمام تنم گر گرفته… از یادآوری آن خواب دهشتناک که نمی دانم من میان آن چه می کردم!… نه! می دانم چرا آنجا بودم، اما…

می شود این خشم مهارنشدنی ات را از من دور کنی؟ می شود برای تنبیه من از عزیزانم بگذری و خود مرا، مرا، تنبیه کنی! دست به دامان چه کسی شوم برای در امان بودن از این خشمت؟ چه کسی را دارم جز خودت؟…

می ترسم… می ترسم… از این خشم وحشتناکت می ترسم…

می ترسم…

 

درد!…

فکر کردم او را فرستاده ای تا من آرام گیرم و سقوط نکنم دیگر… نمی دانستم قرار است این همه دلم به خود بپیچد!…

نمی دانستم قرار است این همه درد داشته باشم از بودن و نبودنش!

بزرگ شده ام؟ می شوم؟…

درد عجیبی است که می پیچد درون قفسۀ سینه ام و نفسم را بند می آورد…

چه می گویی؟ چه می کنی با من و این لحظه های خستۀ مرموز کشدار مرطوب…

نمی خواهم! وای نمی خواهم چیزی بدانم… ندانم!…

می شود امشب دست مرا و دلم را بگیری و ببری از این دیار غم  و درد و اندوه؟ ببریم به ناکجایی که خودم را نشناسم… چقدر زمین خورده ام در این دیار! خسته ام از همۀ این سالها… و این روزها…

خودخواهم؟

درد دارد! می دانی، می دانی که درد بدی هم دارد…

یک امشب دست مرا بگیر و بالا بکش، تا حد لبه پرتگاه، دستم که به لبۀ آن برسد خودم را بالا می کشم، قول می دهم!…

دلم آرامش می خواهد! آرامش…

.

.

.

تو با منی

هر جا برم

مهر تو بند جونمه

عشقت نمیره از سرم

تو پوست و استخونمه…

سال داره تمام میشه… به نظرت حمام آخر امسال تن مرا می شوید از همۀ سقوطهایم؟؟…

خسته ام… و بیش از هر زمانی احساس تنهایی می کنم…

.

.

.

نجوا (2)

می سوزد، یک جایی میان قفسه سینه ام! نفسم بند می آید وقتی نمی خواهم فکر کنم به سوزش و دردش!…

.

.

.

لحظه هایم باز گم شده اند!

 .

.

- خاطرات تو رو

چه خوب چه بد حک می کنم

توی تنهاییام

فقط به تو فکر می کنم…

غریبانه (3)

می خواندمت دیشب اگر بیش از آن دلم به خود می پیچید از درد و شوق!…

می خواندمت دیشب اگر تنهاییم رنگ آبیش ادامه می یافت و می رفت تا…

می خواندمت، اگر نورت را بیش از آن یک ثانیه بر من می تاباندی…

.

.

.

دلم برای این دعوت هایت تنگ شده بود، اما چه زود رو برگرداندی و رفتی، من تابه خود آمدم که در می زنی، رفته بودی!

نمی دانی چقدر خوشحالم، همین که آمدی، در زدی، روشن کردی تمام محیط آن یک ثانیه را…

.

.

.

لیلایی!…

مگر می شود تو را داشت و امید را نه! اما این سکوت تو مرا می ترساند، نشانه هایت اما این روزها گاه شیرین است و گاه تلخ… درست مثل همان زمان ها که شیرین و تلخ را کنار هم می خوراندی به لحظه های بودنم! قصد آشتی داری؟ یا نه ناامید شده ای از من و رهایم کرده ای به باری هر جهت!؟

کفر گویی های من تمامی ندارد مگر نه! اما می شود مرا کمی دیگر تحمل کنی قبل از آنکه رها کنی مرا برای فرشتۀ رانده ات؟! فراموش کرده ای نزدیک ترین خصلت ما دو تا حسادتمان است و همان نزدیکمان کرده؟!

می بینی چطور حتی دیگر اشکهایم را هم دریغ می کنم از خودم؟ پاکی را چه به این همه آلودگی؟! آن هم…

این یکی را چرا سر راهم گذاشته ای؟ به من امید بسته ای یا از او ناامید شده ای؟

.

.

.

.

می دانی، دلم برای رهاییهای شبانه ام تنگ شده است، برای با تو بودن ها، همان لرزش های از ترس و دلهره و امیدها… همان امیدهایی که حالا ناامید شده اند!

نمی دانم کجای زندگیم هستم؟ تو می دانی؟!! می دانی… کمی تقلب می رسانی به من؟ می گویی این دو راهی را چگونه انتخاب کنم؟ اصلا می گویی عاقبتم را که سوی تو هستم یا او؟؟؟

 .

.

.

هومممم!…

نجوا…

به لحظه های نا امیدانه ای که داشته ام قسم، هربار شرمنده تر از همیشه ام برای روبرو شدن با تو!

هربار می لغزم و می افتم و سقوط می کنم و باز همانم که بودم…

گل مرا از کدام زمین سرشتی که اینگونه بی تاب و توانم در برابر لذت سقوط؟…

لذت؟ می دانی که تنها تحقیر شده ام و کوبش بوده و له شده گی و باز و باز…

دست هایم را بگیر… عاجزانه التماست می کنم!…

مرا بیش از این شرمنده ی تمام خوبیهایی که در حقم کردی و جز ناسپاسی ندیدی، نکن!

دلم برای تمام لحظه های خوب زندگی تنگ شده، برای همان لحظه هایی که پاک بودم و ساده. به سادگی یک تکه ابر گمشده در گوشه ی تاریک – روشن آسمان!…

دلم برای لحظه های خوب عاشقانه های پاک، که قلب را می شناخت و قلب را، تنگ شده!…

دلم برای هرزه نبودن تنگ شده! برای پاکی بی آلایش دستم و دلم!…

دلم برای سیاوش بودن و سودابه نبودن، برای خودم بودن تنگ شده!…

دلم برای…

می خواستم پیدا شوم و بیشتر از پیش گم شده ام، می خواستم نزدیک شوم و دورتر شده ام. می خواستم صعود کنم و با بالاترین سرعت سقوط کرده ام…

ای کاش توان رها کردن داشتم، رها کردن همه چیز و همه کس را، همه را…

« … ولی هر چی انتظار کشیدم نیومدی

هر چقدر تو کوچه ها قدم زدم نیومدی

 همه ی ترانه هام توی گریه گم شدن

زیر پام خیس شد از اشکام

تو بازم نیومدی!…»

نصیب من از عشق تو

همیشه بی نصیبیه

نوشته‌های قدیمی‌تر »